فایلار
Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Search in posts
Search in pages
افزودن به سبد خرید

دانلود کتاب صوتی قمارباز (با فرمت mp3) انتشار در سال [1866]

دانلود کتاب صوتی قمارباز

 

مشخصات کتاب

  • عنوان: «کتاب قمارباز»
  • نویسنده: «فیودور داستایوسکی»
  • حجم: 95 مگابایت
  • نوع فایل : mp3 صوتی

 

قیمت اصلی : 18000 تومان 

با 61% تخفیف برای مدت محدود

قیمت : 6900 تومان 

 

 

درباره فیودور داستایوسکی، نویسنده برجسته ادبیات روسیه

دانلود کتاب صوتی قمارباز

«*فیودور داستایوسکی» [Fyodor Dostoyevsky] نویسنده‌ی مطرح ادبیات «روسیه» در 11 نوامبر سال 1821 در «روسیه» به دنیا آمد. او در جوانی تحصیل در دانشکده‌ی مهندسی نظامی *سن‌پترزبورگ را آغاز کرد و در «سال 1843» با درجه‌ی افسری فارغ‌التحصیل شد.

او نوشتن و ترجمه‌ی آثار مختلف را از همین زمان آغاز کرد و تحت تأثیر نوشته‌های «*نیکلای گوگول»، از پرآوازه‌ترین ادیبان قرن نوزده «روسیه» بود.

او سال 1845 داستان «*بیچارگان» را به نگارش درآورد و نسخه‌ی پیش از چاپش تحسین منتقدان را برانگیخت. او پس از انتشار این اثر، نوشتن داستان‌هایش را به‌طورجدی دنبال کرد و به‌عنوان یکی از برجسته‌ترین نویسندگان تاریخ ادبیات «روسیه» شناخته شد. او کتاب‌های «*همزاد»، «*آقای پروخارچین»، «*زنِ صاحب‌خانه»، «*شب‌های روشن» را نوشت و به گروه فعال نویسندگان معترض در آن زمان «روسیه» پیوست.

او شرایط اجتماعی نابسامان قرن 19 را درون‌مایه‌ی آثارش قرار می‌داد و مدتی را به جرم براندازی حکومت دستگیر شد که برای انجام خدمت سربازی راهی سیبری شد.

«*فیودور داستایوسکی» بعد از آزادی‌اش در بهار 1859 به «مسکو» بازگشت و مدتی را به خبرنگاری مشغول شد. او زندگی‌اش را وقف نوشتن کرد و خالق آثاری ماندگار و تأثیرگذار شد.

او به اروپا سفر کرد و مدتی را به قماری بازی مشغول شد. او در این دوران کتاب‌های «*همیشه شوهر»،«*جن‌زدگان»، «*جوان خام» و «*برادران کارامازوف» را نوشت و برخی از آن‌ها را برای چاپ در نشریات به «مسکو» می‌فرستاد. او فردی بسیار ولخرج بود و همواره مشکل مالی داشت.

او در فوریه سال 1881 براثر خون‌ریزی ریه درگذشت و در گورستان «*تیخوین» در «سن‌پترزبورگ روسیه» به خاک سپرده شد.

»» دانلود کتاب صوتی قمارباز

 

 

جایگاه داستایوسکی در ادبیات روسیه

دانلود کتاب صوتی قمارباز

ادبیات «روسیه» گنجینه‌ی باارزشی از آثار تکرار نشدنی است که برخی از آن‌ها به قلم «*فیودور داستایوسکی» نگاشته شده‌اند. کتاب‌های این نویسنده به 170 زبان مختلف ترجمه شده‌اند و باگذشت بیش از 100 سال همچنان جزو لیست پرفروش‌ها قرار دارند.

این نویسنده جنبه‌های روانی زندگی انسان همچون «عشق، ثروت، حسرت، شهرت» و … درون‌مایه‌ی داستان‌هایش قرار می‌داد و طبقات مختلف جامعه را به تصویر می‌کشید.

او در آن شرایط خفقان «روسیه» شکوفایی ادبی کم‌نظیری رقم زد و بیش از سی اثر در زمینه‌ها‌ی داستان‌ کوتاه، «*رمان بلند» و مجموعه مقاله از خودش به یادگار گذاشت.

نام این نویسنده در فارسی به صورت‌های فیودور، *فئودور میخائیلوویچ، داستایفسكی، فیودور داستایوسکی یا فئودور داستایوفسکی دیده می‌شود که «فیودور داستایفسکی» تلفظ درست آن است.

»» دانلود کتاب صوتی قمارباز

 

درباره کتاب صوتی «قمارباز»

دانلود کتاب صوتی قمارباز

کتاب ««قمارباز»» The Gambler اثر «*فیودور داستایوسکی» در «سال 1866» منتشر شده است. این داستان روایت روابط و گفتگوهای شخصیت‌های مختلفی در میان یک داستان رئال است.

«*فیودور داستایوسکی» با تندنویسی «*آنا گریگوریونا» این اثر را در 26 روز نوشت و داستان آن براساس تجربه‌ی خودش از «قمارباز»ی است.

او این خودزندگی‌نامه را با جزییات تمام در میان داستانی پرکشش و جذاب مطرح کرده است و اعتیاد به این بازی را نشان می‌دهد. این نویسنده با درک عمیق از این فضا شخصیت‌های معمولی را در مناسبات کاملاً معمولی با موضوعی متفاوت به تصویر کشیده است.

او احتیاج مالی و باور شانس را ازجمله دلایلی بیان می‌کند که سبب درگیری افراد در گردونه‌ی بی‌پایان قمار می‌شوند.

»» دانلود کتاب صوتی قمارباز

 

داستان اصلی در دانلود کتاب صوتی قمارباز

 

داستان با خروج «آلکسی ایوانویچ» معلم فرزندان یک خانواده‌ی روس از «قمارخانه» آغاز می‌شود، او عاشق دلباخته‌ی خواهرخانم خانه، «*پولینا»، زنی هوس‌باز و ولخرج است. این معلم سرخانه براین باور است که خوش‌شانس است و به همین دلیل به سمت «قماربازی» می‌رود.

او در ابتدا برنده می‌شود ولی پس از مدتی زندگی‌اش اسیر بازی بی‌انتهایی می‌شود. او خودش را بر سر میز می‌بیند که هیچ منطقی در آن حکم‌فرما نیست و تعدادی مهره برای او تصمیم می‌گیرند.

»» دانلود کتاب صوتی قمارباز

 

در بخشی از کتاب صوتی «قمارباز» می‌شنویم

دانلود کتاب صوتی قمارباز

شما خوب کاری کرده‌اید که خودتان را بی‌دین و وحشی معرفی کرده‌اید، این کار خیلی احمقانه نبوده است.

آیا لازم است که باز هم درباره روس‌های خودمان مثل بیاورم که جرات نمی‌کنند دم بربیاورند و نزدیک است که ملیتشان را هم انکار کنند؟ مطمئن باشید که در پاریس، اقلاً در مهمان‌خانه‌ای که من زندگی می‌کردم، وقتی داستان مشاجره مرا با آن آقای کشیش شنیدند خیلی بیش‌تر از من توجه می‌کردند.

یک لهستانی گنده‌بک که بیش‌تر از همه مهمان‌خانه نشین ها با من دشمنی داشت، از آن پس با من جور دیگری رفتار می‌کرد. «فرانسوی»‌ها باز هم گذاشتند تعریف کنم که دو سال پیش من باکسی برخورد کردم که در سال 1812 تیرانداز «فرانسوی» او را با تیر زده بود، فقط برای این‌که دلش خواسته بود تفنگش را خالی کند.

این شخص در آن‌وقت بچه ده‌ساله بوده است که خانواده‌اش وقت نکرده بودند «مسکو» را ترک کنند.

مردک «فرانسوی»، از جا در رفت و گفت:

غیرممکن است!!! سربازهای فرانسه به بچه‌ها تیر خالی نمی‌کردند!!!

من در جواب گفتم:

با وجود این، این حقیقت محض است. این داستان را از اسر بازنشسته شرافتمند شنیدم و جای زخم را هم، خودم روی گونه‌اش دیدم.

مردک «فرانسوی» تند تند و باعجله حرف می‌زد. «*ژنرال» می‌خواست از او حمایت کند. ولی من به او ازجمله سفارش کردم که خاطرات «*ژنرال» پرووسکی را که در سال ۱۸۱۲ زندانی «فرانسوی»‌ها بوده است مرور کند. دست‌آخر «ماریا فیلیپوونا» به‌قصد برگرداندن مطلب، موضوع دیگری را به میان کشید. «*ژنرال» خیلی خودش را از من ناراضی نشان می‌داد زیرا من و مردک «فرانسوی» به فریاد کشیدن افتاده بودیم.

مجادله ما دو نفر، برعکس برای مستر آستلی خوشایند به نظر می‌رسید و او درحالی‌که از روی صندلی بلند می‌شد، از من خواست که یک گیلاس شراب با او بنوشم.

عصر، در موقع گردش، توانستم با «پولینا» آلکساندروونا ربع ساعتی صحبت کنم. همه از راه پارک به سمت «قمارخانه» راه افتاده بودند. «پولینا» روی نیمکت مقابل فواره نشسته بود و به نادینا اجازه داده بود که برود، نه زیاد دور ازآنجا، با رفقای کوچکش بازی کند. من نیز میشل را گذاشته بودم که برود و ما تنها مانده بودیم.

طبق معمول از اوضاع‌واحوال صحبت کردیم. «پولینا» عصبانی شد از این‌که من بیش از هفت‌صد فلورین نتوانسته بودم به او تحویل دهم، او یقین داشت که در پاریس من جواهراتش را به دو هزار فلورین و حتا بیش‌تر از این به گرو خواهم گذاشت و می‌گفت:

من پول بیش‌تری دارم وگرنه از دست خواهم رفت.

»» دانلود کتاب صوتی قمارباز

 

قسمتی از کتاب «قمارباز»

دانلود کتاب صوتی قمارباز

گاهی این بی‌اطلاعی از واقعیت، این زودباوری و سادگی بچه‌گانه، خیلی «اشراف مآبانه» است.

من خیلی از مادرها را دیده‌ام که دخترهایشان را، دخترهای ملیح خود را که موجودات معصوم پانزده یا شانزده‌ساله‌ای بیشتر نیستند، جلو می‌اندازند و درحالی‌که چند سکه طلا در دستشان گذاشته‌اند، قواعد بازی را برایشان شرح می‌دهند و این دختر جوان که می‌برد و یا می‌بازد، خیلی مشعوف و همچنان که لبخندی گوشه لب‌هایش چسبیده، از بازی برمی‌گردد.

به یاد دارم که شروع کرد به حرف زدن، اما من می‌شود گفت که نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. حرف‌هایش به هذیان می‌مانست. آن‌هم به زبانی الکن و نامفهوم.

انگاری عجله داشت که چیزی را به من بگوید. هذیانی بود که گه گاه با خنده‌ای شادمانه بریده می‌شد و این خنده‌های غیرطبیعی مرا به وحشت می‌انداخت. تکرار می‌کرد: نه، نه… تو عزیز منی، عزیز منی. تو به من وفادار می‌مانی!!”

«و باز دست‌هایش را روی شانه‌های من می‌گذاشت و در چشمانم خیره می‌شد و می‌گفت و باز تکرار می‌کرد: “تو دوستم داری!! دوستم داری؟ همیشه دوستم خواهی داشت. مگر نه؟” من از او چشم برنمی‌داشتم. هرگز او را این‌چنین دست‌خوش بحران‌های مهربانی و «عشق» ندیده بودم.»

حقیقت این است که این‌ها البته هذیان بود. اما چون متوجه نگاه پرسوز من شد لبخند شیطنتی بر لبانش نشست، و بی‌مقدمه شروع کرد از مستر آستلی حرف زدن.
«ای‌کاش می‌توانستم همین فردا حرکت کنم. دوباره زاده شوم. زنده شوم. باید به آن‌ها ثابت کنم.. باید که «پولینا» بداند که من هنوز می‌توانم یک آدم باشم. مرد باشم. فقط کافی است که… ولی خب، حالا دیگر دیر شده! ولی فردا… چیزی به دلم برات شده! جز این ممکن نیست.»

من حالا 15 لویی طلا دارم. حال آن بار که کار را با 15 گولدن شروع کردم. اگر احتیاط کنم.. یعنی ممکن است که من هنوز این‌قدر بچه باشم؟ یعنی من واقعا نمی‌فهمم که کارم دیگر تمام‌شده؟ چرا من نمی‌فهمم که مرده‌ام؟ ولی… چرا ممکن نباشد دوباره زنده شوم؟

بله، کافی است که یک‌بار در زندگی محتاط باشم، صبور باشم… و همین کافی است!! ظرف یک ساعت می‌توانم تقدیر را عوض کنم..
میان ما رابطه عجیبی برقرارشده است که با توجه به نخوت و نفرتی که در رفتارش نسبت به همه آشکار است از بسیاری جهات برای من نامفهوم است.

مثلا می‌داند که من دیوانه‌وار دوستش دارم و حتا اجازه می‌دهد که از این «عشق» سودایی برایش حرف بزنم. و البته هیچ‌چیز بیش از همین آزاد گذاشتن من، که بی‌هیچ مانع یا ملاحظه‌ای از «عشق» خود با او حرف بزنم، گواه نفرتش از من نیست.

«گاهی فکری عجیب، خیالی واهی، و به‌ظاهر سخت از واقعیت دور، در ذهن آدم چنان قوت می‌گیرد که آدم آن را معقول و عملی می‌پندارد، سهل است، درصورتی‌که با میلی شدید و سودایی همراه باشد ممکن است آن فکر را امری ناگزیر و محترم و مقدر بشمارد، چیزی که ممکن نیست حقیقتا شدنی باشد. شاید کار از این هم فراتر رود.»

»» دانلود کتاب صوتی قمارباز

 

راهنمای خرید محصول

برای خرید و دانلود محصول ابتدا [دکمه آبی رنگ افزودن به سبد خرید] را کلیک نمایید

و بعد از پرداخت بلافاصله لینک دانلود به شما داده خواهد شد

و می توانید محصول را دانلود نمایید.